تبليغاتX
عشق
تا پی نبردی که دلش با زبان یکی ست دل خوش نکن به گرمی گفتار هیچ کس
 
به نقاش گفتمش نقشی بکش از زندگی

                                 با قلم

                                          نقش حبابی بر لب دریا کشید

                           

                            

|+| نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه هفتم آبان 1386  |
 زندگی
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

|+| نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه هفتم آبان 1386  |
 به چه سوگند خورم

من برای تو که امید منی

 

به چه سوگند خورم

 

به فریبایی رخساره ی ماه

 

به غباری که در افتاده به راه

 

یا به رازی که نهفته به نگاه

 

به چه سوگند خورم

 

به پر چلچله ی جسته ز بام

 

به غم مرغک افتاده به دام

 

به شرابی که بلغزیده زجام

 

به چه سوگند خورم

 

به غم مهر تو و این دل سرگشته ی من

 

به شراری که خیالت زده بر سینه و تن

 

به شکوهی که در افتاده به دامان چمن

 

یا به این خلوت دلگیر و توان سوز دل خسته ی من

 

به چه سوگند خورم

 

به پریشان شدگان ره اقلیم خیال

 

من قسم می خورم ای مادر فرزند نواز

 

که دل سوخته در مهر تو می سوزد باز

 

 

|+| نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  |
 خانه ای خواهم ساخت

 

خانه ای خواهم ساخت

آسمانش آبي

باز باشد همه پنجره هايش ، به پذيرائي نور

ساحت باغچه اش ، پر ز نسيم

حوض ماهي ، پر آب

سر هر طاقچه ، شمعي روشن

قامت پاك درختانش ، سبز

و تو را خواهم خواند

كه در اين خانه ، كنارم باشي

دل اين خانه ، به ديدار تو روشن گردد

سينه آينه تصوير تو را ميجويد ، كه در آئي جون نور

تو بدين خانه در آ

اي سر آغاز اميد

من به ديدار تو ، مي انديشم

و به آرامش بودن ، با تو

اين دل تنگ تو را ميخواهد

اي كه با آمدنت

همدم روز و شبم ، تنهائي ، خواهد رفت

تو بدين خانه بيا

در خيابان اميد

كوچه باور سبز

نبش ميدان صبوري ، آنجا

خانه اي خواهي يافت

سر در خانه چراغي روشن

روي سكويش ، گلدان گلي

در دل خانه ، اجاقي دلگرم

سر ديوار حياط

يا كريمي ، به تو خواهد خنديد

و به تو خواهد گفت

من چه اندازه دلم ، تنگ تو بود

وسعت خانه ، به اندازه خوشبختي ماست

حد آن ، خانه همسايه ، نباشد هرگز

ته ديوار حياط ، آخر وسعت انديشه ماست

با حضور تو ، در اين خانه ، چه جشني بر پاست

من در اين خانه به ديدار تو ، مي انديشم

سفره اي دارم از جنس دلم ، جنس حرير

كاسه اي آب ، دلي پر ز اميد

و نگاهي كه تو را مي جويد

سينه اي دارم ، از جنس بلور

چه سر سفره ، چه در كنج حياط

عشق خود را تو در اين سينه ، عيان خواهي ديد

من به شوق تو در اين باغچه ، گل خواهم كاشت

گل ياسي خوشبو ، نسترن ، نرگس پاك

گل سرخي زيبا

بوته اي نيلوفر ، سر به ديوار حياط

گل صد رنگ اميد

گل صبرم را با آمدنت ، خوام چيد

لب هر پنجره ، گلداني گل

و به هر گلدان ، شاخه اي از لبخند

آسمان شب اين خانه ، پر از چشمك و مهتاب و نسيم

ناودانش ، پر موسيقي آب

شب در ايوان حياط

نور مهتاب تو را خواهد ديد

كه به اين خانه كوچك ، چه صفائي دادي

صبح فردا ، كه چشم و دل اين خانه به لبخند تو روشن گردد

همه خواهند فهميد ، تو بدين خانه ، چو نور آمده اي

سر در خانه ، به خطي زيبا

مي نويسم اين را

غم نيايد اينجا

و بداند ديگر

خانه تو

اينجاست


 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  |
 
اول سلام به همهی بچه های با معرفتی که تو این مدت به منو

وبلاگم سر زدن با اینکه من نمی رسیدم اپ کنم و بهشون سربزنم

واقعا ممنونم و از همه معذرت می خوام اما باور کنید من امتحانا ی

میان ترمو پایان ترمو برنامه ریزی نکرده بودم واختیار بهم زدن چهارتا

مسافرت عجله ای رو نداشتم ولی خب بالاخره متاسفم

و از اینکه این فرستم پیدا کردم خیلی خوشحالم

امیدوارم بتونم ادامه ی کارم و با نظرای شما خوب انجام بدم

 

|+| نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه بیستم شهریور 1386  |
 

دست بالا بردم

تا که دستان پر از خواهش من را شاید

مهر او در یابد

بارها خوانده ام او را اما

او مرا می شنود؟

و میان همه هستی بی پایانش

او مرا می بیند

در جهانی که هزاران مه و خورشید همه نا چیزند

ذره ایی را راهی هست؟

 

|+| نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386  |
 در بر رخم مبند
باز از جنون عشق به کوی تو آمدم

بیگانگی مکن که به بوی تو آمدم

دربررخم مبند که همچون نگاه شوق

با کاروان اشک به سوی تو آمدم

از شهر بند عقل به سر منزل جنون

این سان به شوق دیدن روی تو آمدم

از رفته عذرخواه و ز آینده بیمناک

آشفته تر ز حلقه ی موی تو آمدم

مانند اشک دور ز دیدار مردمان

با سر دویده تا سر کوی تو آمدم

|+| نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود.اهل زمین نبود.نمازش شکسته بود.

بر سنگ قبر من بنویسیدپاک بود چشمان او که از اشک شسته بود.

بر سنگ قبر من بنویسیداین درخت عمری برای هر تبر و تیشه بود.

بر سنگ قبر من بنویسیدکل عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود.

|+| نوشته شده توسط ستایش در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386  |
 

                                    ...هنوز

دل ز تن بردی و در جانی هنوز           دردها دادی و درمانی هنوز

 

آشکارا سینه را بشکافتی               همچنان در سینه پنهانی هنوز

 

ملک دل کردی خراب از تیغ ناز         اند آن ویرانه سلطانی هنوز

 

هر دو عالم قیمت خود گفته ای          نرخ بالاکن که ارزانی هنوز

|+| نوشته شده توسط ستایش در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386  |
 

                                                  دیشب

دوش از همه شبها شب جان کاهتری بود

                                        فریاد از این شب چه شب بی سحری بود

دور از تو منه سوخته تب داشتم ای گل

                                        وز شور تو در سینه شراره دگری بود

هر سو به تمنای تو تا صبح نگاهم

                                      چون مرغک طوفان زده ی دربه دری بود

چون باد سحر گاه گذشتی وندیدی

                                       در راه تو از بوی تو آشفته تری بود

افسوس که پیش تو ندارد هنرم قدر

                                       ای کاش بجای هنرم سیم و زری بود

|+| نوشته شده توسط ستایش در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386  |
 
 
بالا